خرید بک لینک

درباره سایت

488

آخرین مطالب

امکانات وب

832 میدونی قضیه چیه ! اینکه یه جای تو زندگیت میبینی برای تمام رنج های که کشیدی، تمام غصه های که خوردی و تمام اشک های که ریختی فقط خودت بودی و خودت ،اون لحظه که به درک این مبحث رسیدی شاید به خودت بگی ارزشش رو داشت ؟ اصلا من چقدر به آدم ها اعتماد داشتم ،چقدر انتظار بجا یا نابجا داشتم ازشون ! اون‌ لحظه دقیقا همون جایی هست که متوجه میشی چقدر بخاطر دیگران برای خودت خط قرمز درست کردی ،چقدر بخاطر دیگران خودت رو سرزنش کردی ، چقدر الکی آدم های دوست داشتنی دور خودت چیدی... عزیز جان این دنیا پر درس !یکی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 21:54

833 مشکل من میدونی چی بود ؟ درد من این بود با تو خیال بافی میکردم ،مثلا مینشستم خودم و تورو تو یک کافه تصور میکردم که ساعت ها نشستیم و داریم با هم گپ میزنیم ،یا اینکه شب با هم زدیم بیرون از خونه رفتیم همینجا این کوه اسمش چی بود ؟! همین که دختر پسرا شب جمع میشن جیک جیک میکنن باهم ،رفتیم یه دل سیر با هم جیک جیک بازی کردیم ، یا با خودم فکر میکردم ۴۰ سالگیم با تو چه شکلیه ! بچه داریم ؟ حتی به این فکر میکردم رابطه م با خانوادت چطور میتونه پیش بره ! اصلا میتونم با باجناق ها بسازم یا نه !فکر میکردم چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 21:54

اون: یه روز صبح بیدار میشی میبینی دیگه دوسش نداری !من : پس چرا من لعنتی هنوز دوسش دارم ؟اون: چون هنوز اون روز نرسیده ؟من : نمیتونم فراموشش کنم‌ خیلی وقتا سعی کردم اما نشد اون: زمانش فرا میرسه صبر داشته باش !من: درد من اینه که اون هیچوقت منو دوست نداشت...اون: تو اونو یه گوشه قلبت پنهون کردی یواشکی هروز میری رو طاقچه قلبت بهت سر میزنی ،توقع داری فراموشش کنی ؟ من : تازه خبر نداری سالی یکی دوبار همو میبینیم و هر از گاهی تلفنی باهم حرف میزنیم :)اون : پس توقع داری فراموشش هم کنی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 21:54

837

دقیقا ۲۵ روز میشه که از خونه دورم ! شرایط کاریم پیچیده بهم‌، هر کدوم از کارهام منو سوق میده سمت یه شهری الانم که کلا یه کشور دیگه هستم ! دیشب کلی داشتم با خودم کلنجار میرفتم و به خودم میگفتن تا کجا میخوای پیش بری؟ آیا پول انقدر قدرتش تو زندگی تو زیاده ؟ اصلا زندگی میکنی ؟ یا اصلا به دنبال ثابت کردن چیزی هستی ؟ از طرفی یه سری حرف و حدیث سمت خانواده خودم و ن " داره گوش به گوش میچرخه که دوست ندارم فعلا اینجا چیزی در موردش بنویسم ... چقدر حرف دارم برای نوشتن...

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 21:54

838

میدونی درد واقعی کجاست ؟ اینکه ساعت ها میشینی بهش فکر میکنی ،اما اون اصلا به تو فکر نمیکنه ! حتی من میشینم روزهاش رو تحلیل میکنم :) اینکه الان کجاست داره چکار میکنه ،حتی میشینم فکر میکنم الان غصه زندگیش چیه ؟ از دست من کاری برمیاد ! اون روز لب ساحل داشتم فکر میکردم چی میشد الان تو کنارم بودی ؟ چی میشد با هم قدم میزدیم رو شن های ساحل، عجب هوایی شده بود نم بارون میزد تو صورتم ،ای بابا بگذریم ...

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 21:54

839

یه موزیک دانلود کردم قفلی زدم روش در هوایت شجریان و از پنجره اتاقم خیره شده بودم بیرون و داشتم به تو فکر میکردم س " . به اینکه چرا س" از چشم من نمیوفته؟ چرا من انقدر تورو دوست دارم ؟ واقعا خیلی وقتا دلیل این همه دوست داشتن تورو نمیفهمم ،منطقم بعضی روزها یه جوری چپ و راستم میکنه که هفته ها از درون کبودم ! اما باز پرو پرو شب و روز درگیر توام .درگیر دوست داشتن تو ،با اینکه ندارمت ،حتی با اینکه تو یبار بهم نگفتی دوستم داری ...

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 21:54

باور کن گاهی وقتا دست تو نیست ، تقلا اضافیه ! مثل یه جور دست پا زدن بی مورد موقع غرق شدن ،وقتی کمکی نیست دستات بگیر بالا از مردن لذت ببر...

+ نوشته شده در ساعت 17:28 توسط حمید  | 

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 13:40

بچه برادرم هر وقت منو میبینه بغلم میکنه ،یه بغل کردنی که انگار یه دل سیر دلگرمی به وجود میاره... وقتای که خیلی خسته و داغونم میرم جلو در خونه شون و زنگ میزنم میگم بیا پایین تا میشینه تو ماشین بغل ! و من آرامش خاصی میاد تو وجودم... خواستم اینو بگم که بغل پدیده عجیبیه... خیلی از ما آدما سال هاست تو حسرت بغل یکی هستیم که نیست ... یا هست و سهم تو نیست ،فقط یه لحظه برای چند ثانیه بغل اون آدم میتونه سال ها درد رنجی که با خودت حمل کردی رو از بین ببره... بعضی وقتا هم از بغل یکی جدا شدی ... تو حسرتی ،حسرت یه بار بغل کردن دوباره... یه وقتای هم هست در انتظاری ،انتظار اون آغوش ،اما اگر فرصتش شد قدرش رو بدون ! شاید فقط همون لحظه باشه ،همون یه لحظه و تکرار نمیشه... + نوشته شده در ساعت 22:50 توسط حمید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 13:40

یجای زندگی هست که بی حس میشی ،یعنی چی ؟ یعنی اینکه هرچی تو وجودت بوده رو یه زمانی خرج کردی و الان که لازمت میشه میبینی ای بابا رد دادی کلا ! تجربه م میگه آدم های که تو جوونی بلد بودن چجوری حسشون رو برای آدم های مختلف خرج کنن تو میان سالی قطعا زندگی بهتری دارن... من خودم با خیابون ها خاطره دارم ! با اتوبان خاطره دارم! سمت یه سری کافه ها شهر رد نمیشم ! از یه سری عطر ها فراریم ! از نیو پروفایل ها ! از پست های جدید اینستا فراریم... + نوشته شده در ساعت 21:4 توسط حمید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 13:40

خونه رو جابجا کردیم ،یه خونه سه خوابه گرفتم ، یه کتابخونه بزرگ تو یکی از اتاق ها زدم ،با یه میز تحریر ،گشتم تو دیوار یه چراغ مطالعه دهه شصتی پیدا کردم :) از یه کتابخونه کلی کتاب دست دو خریدم ،شب ها میشینم تا دیر وقت کتاب میخونم ،از گوشی فاصله گرفتم ،کارهای دفترم رو هم با دو سه تا کارآموزی که گرفتم سر خودم رو خلوت تر کردم ،باید بیشتر برای خودم وقت بذارم... + نوشته شده در ساعت 22:57 توسط حمید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 13:26

"کم بیار ،اما نباز"

اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ نَفْسٍ لاَ تَشْبَعُ

وَ مِنْ عِلْمٍ لاَ يَنْفَعُ

وَ مِنْ دُعَاءٍ لاَ يُسْمَعُ
.........................

نظرات دوستان نمایش داده نمیشود

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 17:54

به شدت درگیر کارهای افتتاح دفتر جدید هستم ،یهو تو این اوضاع خراب کاسبی به فکر جابجایی و اجاره یه دفتر بزرگ تر افتادم ،ریسکه ! اما من عاشق ریسک کردنم،کلی خرید انجام دادم ،رنگ آمیزی و اینجور موارد رو هم خودم انجام دادم تا هزینه ها بیاد پایین تر ،دنبال این هستم چندتا دختر پسر جوون هم بیارم پیش خودم تا یاد بگیرن و بتونن به درآمد برسن ،فعلا تخته گاز دارم میرم جلو + نوشته شده در ساعت 19:20 توسط حمید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 17:54

یه جایی تو زندگی هست که فقط خودت میتونی به خودت کمک کنی،این روزا هر کسی بهم میرسه میگه چته و در حالی که همه میدونن حالم خوب نیست باز توقع دارن کنار بیای با شرایط موجود ،کلافم ،عصبی هستم ،فکر صبح تا شب، شب تا صبح درگیره... فقط خودم میتونم حالم رو خوب کنم اما چطوریش رو نمیدونم...

+ نوشته شده در ساعت 23:4 توسط حمید  | 

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 17:54

امروز بعد از اون مکالمه کوتاه که تو تلگرام داشتیم حالم یه جوری شد س ً ،انگار برگردم به بیست و دو سه سالگی ،تو فکر رفتم ! بعد که به خودم اومدم گفتم آروم باش پسر ازت سن و سالی گذشته ،اینکارا از تو بعیده دیگه... خلاصه عشق... امان از عشق ، حرف دارم اما از نوشتن چه سود.نهنگی دید مرگش راولی دل را به ساحل زدمن از پایان خود آگاهاماما دوستت دارم + نوشته شده در ساعت 19:26 توسط حمید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 28 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:30

میدونی کی به وجود تقدیر میرسی؟ حداقل ۵ الی ۱۰ سال از زندگیت میره جلوتر و تو دو دوتا چهار تا رو انجام دادی و هیچ بهونه ی دیگه ی برات باقی نمیمونه ،از اولش میدونستیا ! اما خودت رو گول میزدی ! واسه خودت هزار جور دلیل و برهان میساختی که بگی تقدیر وجود نداره و همه چی دست خود آدماست . اما اون روز فرا میرسه که باید دیگه قبول کنی ! تقدیر لبه پرتگاه آقا جان ،همون جایی که میبینی راه فراری نیست دیگه .. + نوشته شده در ساعت 23:4 توسط حمید  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: جمعه 28 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:30

صفحه بندی