700 - تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 21:45
ما باید باهم حرف میزدیم ،تو همون بعد از ظهر بارونی، که آسمون یه ریز میبارید .باید به جای زل زدن به برف پاکن که چجوری چپ و راست میرفت بهم میگفتیم حرفای دلمون رو .اما تو هزار بار آهنگ پوبون رو پلی کردی و پلی کردی .شاید همون لحظه که من از ماشینت پیاده شدم به جای پایان یه سری چیزا شروع شد ، مثل یه تلنگر...
686 - تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 15:27
+تو واسه من یه الگوی_من!؟+همه میگن حمید تو این سن به هرچی خواسته رسیده...پ ن : روم نشد بهش بگم من به همه آرزوهام تو این سن رسیدم الی به اون و این انگار به هیچی نرسیدم ... + نوشته شده در ساعت 21:57 توسط حمید  |  Adblock test (Why?)
687 - تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 15:27
+انشالله حالشون زودتر خوب بشه_همینطور مریض شما+مشکلشون چیه_پیری و هزار مریضی ،آلزایمر داره+بدترینش همین آلزایمره_فکر میکنی ، آلزایمر تو این سن و سال یه جور شفاس ،نمیدونی کی هستس ،تو جوونی چکار کردی ، عاشق کی بودی ،کیا بهت بدی کردن بازم بگم؟ بچه هات باهات خوب رفتار کردن یا نه+تا حالا از این دید بهش ن...
688 - تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 15:27
خیلی نوشتم و پاک کردم از دیروز تا حالا ، گاهی وقتا یه چیزی تو مغز آدم میگذره که حتی اون رو نمیشه به کلمات هم تبدیل کرد ، هی با خودم روزگار رو مرور میکنم و افسوس میخورم و سیگار میکشم و چراها رو پشت هم میچینم اما واسه هیچکدوم جوابی پیدا نمیکنم.بگذریم ... باید مینوشتم دیدن تو بعد چند سال چه حس عجیبی بو...
681 - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 17:33
موفقیت تو سکوته، نباید بذاری کسی از تو چیزی بدونه! یه جورای سِکرت باشی،حقیقت من خودم اینجوریم،کسی از کارم سر در نمیاره،حتی نزدیک ترین آدم های زندگیم هم از کارهای اقتصادی که میکنم خبر ندارن، همه فامیل اینو میدونن که از دهن من حرفی بیرون نمیاد ،یا اگر سوالی بپرسن یه جوری میپیچونم که انگار نه انگار، خد...
683 - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 17:33
"کم بیار ،اما نباز"اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ نَفْسٍ لاَ تَشْبَعُ وَ مِنْ عِلْمٍ لاَ يَنْفَعُ وَ مِنْ دُعَاءٍ لاَ يُسْمَعُu200f.........................نظرات دوستان نمایش داده نمیشودAdblock test (Why?)
684 - تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 17:33
امشب تو یه جمعی بودم و حرفشون این بود که تو الان خیلی موفق هستی و هندونه میدادن زیر بغلم ،بعد یکیشون گفت اگر الان همه چیو ازت بگیرن و بگن از صفر شروع کن ایده ی داری واسه کاسبی !؟ چندتا ایده سر بسته :) بهشون گفتم پشماشون ریخت ... من خیلی سگ دو زدم واسه جایی که الان هستم ،آدمی هم که زیاد سگ دو زده باش...
679 - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 15:47
اون به یه چیزی پی برد ، به یک راز ،خودش پیش خودش یه دو دوتا چهار تا کرد ،دقیقا جلو روی خودم ! قشنگ معادله رو حل کرد و من فقط تونستم پوزخند بزنم ،برای اینکه لو نرم ! برای اینکه بزنی زیر همه چی نیاز نیست همیشه داد بزنی تا لو نری... اون پی برد یا شاید شک کرد ! اما این وسط واقعا من هیچ کاره بودم ... من ...
680 - تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 15:47
قبلا هم فکر کنم اینجا در موردش نوشتم ، بدترین نوع انتقام ،انتقام ار خود هستش،حالا یعنی چی ؟ بذار قشنگ مطلب رو بازش کنم ، یه موقع های هست که دوست داری بکوبی تو سینه ش صاف صاف جلوش وایسی بگی چرا ؟ چرا باهام اینجوری کردی ؟ چرا گند زدی به آینده خودم و خودت ؟ چرا سهم من و تو جدایی بود؟ دوست داری بگی لعنت...
677 - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 20:45
یه جوری با خودم قهرم که انگار پدر کشتگی دارم ، تو آینه به خودم میگم چه مرگته؟ چه مشکلی داری با خودت؟ من واقعا نمیدونم چه مرگمه ... نمیدونم از کی شاکیم؟ نمیدونم شکایتم رو پیش کی باید ببرم،من دلم با خودم صاف نیست... چقدر بده حال الانم. + نوشته شده در ساعت 0:17 توسط حمید  |  Adblock test (Why?)
678 - تاریخ: 1402/9/21 ساعت: 20:45
بعد هی با خودم کلنجار رفتم بهت بگم یا نه! اگر نگم یه درد ،اگر بگم هزار درد ، اگر نگم یه زخم به زخم های دیگه م اضافه میشه اگر بگم هزار زخم قدیمی دهن باز میکنه ،اگر نگم یه جوری با خودم کنار میام اگر بگم خدا میدونه وقتی زل زدم تو چشمات چه اتفاقی میخواد بیوفته...ترسم تو نیستی! ترسم این قلب لعنتی خودمه، ...
674 - تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 17:01
میگفت : از وقتی یادم میومد خونه روبروی هم دیگه بودیم ، خیلی اتفاق ها بین ما افتاد که الان حوصله توضیح دادنش رو ندارم ،وقتی ازدواج کرد گذاشتم از اون منطقه رفتم که دیگه نبینمش، ده سالی میشد که چسبیده بودم به کار و کاسبی و کاری به چیزی نداشتم ، تو یه محل دیگه هایپر داشتم!هشت صبح یه روز پاییزی دیدم با ب...
675 - تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 17:01
من هیچوقت آدم شادی نبودم،همیشه خودم رو کنج خلوت و تنهایی بردم ،نمیدونم این خوبه یا بد، اما این مدلی بودم دیگه ،کاریش نمیشد کرد ،به قول مامانم تو حتی با خودتم قهری! آره واقعا من با خودم هم قهرم ،مدلم اینجوریه.من واقعا از حرف زدن با آدم ها حس خوبی نمیگیرم ،از درد و دل کردن با آدما فراری هستم .انتخاب ک...
676 - تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 17:01
من به خودمم اعتماد ندارم! اینو چند شب پیش به مامانم گفتم ،و اون، جا خورد از این همه بی اعتمادی پسرش به همه چی،اما واقعا من این مدلی هستم؟ بله دقیقا ! من به هیچ آدمی تو این دنیا اعتماد کامل ندارم و از اینکه این مدلی هستم راضیم خداروشکر ،حالا چرا ؟ چون زیاد دیدم ،یعنی در حد خودم دیدما ،همه جورش رو دید...
671 - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 16:18
اینکه بی تفاوت شدم نسبت به همه چی ،یا اینکه به قول برادرم تو نسبت به همه ی آدمای زندگیت سرد شدی " ربطی به سن و سال داره؟ یعنی آدما سنشون میره بالا اینجوری میشن ؟ یا من اینجوری شدم ؟! + نوشته شده در ساعت 13:5 توسط حمید  |  Adblock test (Why?)
672 - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 16:18
من اینجوری نبودم ،جدیدا خیلی تُخس شدم اما همه اینا برمیگرده به جوونی آدم ،مثلا بین سن ۱۸تا ۲۵ ،من خوب بودم،عاشق بودم،مهربون بودم ،دلم میرفت واسه شنیدن صدای بعضی آدما، اما بعد .... یهو میشکنی ! آدما هی ازت رد میشن ،آدما تورو نمیبینن ،آدما تو تصمیماتی که میگیرن تورو آدم حساب نمیکنن،آدما واسه درد و دل ...
673 - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 16:18
گاهی وقتا آدما تورو میبرن گوشه یه رینگ تا سر حد مرگ با حرفاشون تورو میزنن ! این وسط یا تو زورت میرسه یا نه وایمیستی نگاه میکنی ! من تو حالت دومم ،حسش ندارم! حس دفاع کردن از خودم نیست! کتک خوردن رو دوست دارم انگار! من احساس میکنم واسه دفاع کردن از خیلی چیزا دیر شده دیگه، زمانش گذشته، زمان اینکه وایسم...
669 - تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 15:29
میدونی یکی از نکات تخماتیک دنیا کجاست؟ اینکه همه چی داشته باشی ،یعنی سگ دو زده باشی تو جوونیت که تو این سن لذت ببری از این دنیا اما ! اما میبینی حال دل مادرت خوب نیست ،حال جسمی بابات اوکی نیست ،داداشت درگیر روزمرگی های خودش هست و دیر به دیر میبینی،اون موقع هست که انگار هرچی رشته کرده بودی پنبه میشه ...
670 - تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 15:29
خیلی حرفا بینمون رد و بدل شد ، میخواستم یه جوری آرومش کنم ،فقط یادمه آخرش بهش گفتم من هم گوشام شنید هم چشام دید... بعد تو راه برگشت یهو به خودم اومدم که حمید تو اینو از کجا در آوردی "من هم گوشام شنید هم چشام دید" بعد پرت شدم یه گوشه از قلبم و هی مرور کردم زندگی رو ،و رسیدم به الان خودم .بعد به خدا گ...
667 - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 18:03
وقتی اومدم اینجا ،خیلیا گفتن نمیتونی اونجا زندگی کنی ،تنهای سخته ،اما من انتخاب کرده بودم ،من انتخاب کردم مدل خودم زندگی کنم ،خوب یا بد !درست یا غلط! این انتخاب من بود .یه چیزی رو که خوب تو زندگی یاد گرفتم این بود که واسه تموم کارهای درست و غلطی که انجام میدم به کسی جواب پس ندم ! چون تو اون لحظه اون...